می میرم از جدائی

ماهی به آب گفتا ، من عاشق تو هستم    

از لذت حضورت ، می را نخورده مستم

 

آیا تو میپذیری ، عشق خدائیم را؟

تا این که بر نتابی ، دیگر جدائیم را

 

آب روان به ماهی ، گفتا که باشد اما    

لطفا بده مجالی ، تا صبح روز فردا

 

باید که خلوتی با ، افکار خود نمایم

اینجا بمان که فردا ، با پاسخت بیایم

 

ماهی قبول کرد و ، آب روان گذر کرد  

تنها برای یک شب ، از پیش او سفر کرد

 

وقتی که آمدش باز ، تا این که گوید آری

یک حجله دید و عکسی ، بر آن به یادگاری

 

خود را ز پیش ماهی ، دیشب که برده بودش

آن شاه ماهی عشق ، بی آب مرده بودش

 

نالید و یادش افتاد ، از ماهی آن صدایی

وقتی که گفت با عشق ، می میرم از جدایی

 

 ای کاش آب می ماند ، آن شب کنار ماهی..

ماهی دلش نمی مرد ، از درد بی وفایی!!


آری من و شما هم ، مانند آب و ماهی..

یک لحظه غفلت از هم ، یعنی همین جدایی!!

/ 0 نظر / 4 بازدید