من عاشق تنهائیم

قدر خودم را بیشتر از قبل می دانم
وقتی به جرم بی کسی در کنج زندانم
 

حرفی ندارم از خودم پنهان کنم اینجا
حرف دلم را می زنم ، با اینکه می دانم
 

من عاشق تنهائیم ، چون مثل من هستم
وقتی که پیش دیگرانم مثل آنانم
 

یک شعر تازه می نویسم توی سلولم
بعدا خودم با شوق آنرا زود می خوانم
 

من مثل من هستم ، همیشه ساکت و کم رو
من با خودم راحت ترم ، وقتی پریشانم
 

وقتی که از خود بیخودم ، دلشوره می گیرم
تا لحظه ی برگشتنم بی تاب می مانم
 

من عاشقم ، عاشق نباشم زندگی سخت است
من عاشق پرسه زدن توی خیابانم
 

"دیوانه" اصلا واژه ی خوب و قشنگی نیست
گاهی خودم را از خودم با سنگ می رانم !
 

وقتی که بی صبر و قرارم و خسته و منگم
وقتی که با سیگار کنت ام زیر بارانم


من عاشق "آزادی"ام ، این واژه ی مجهول
شاید فقط من معنی آنرا نمی دانم


در ظاهر آزادم ، ولی در باطنم گیرم
درگیر این "من" بودنم ، درگیر "انسان"ام

 

محسن مهرپرور

/ 1 نظر / 12 بازدید