یعنی دلت شکست

تو کز نجابت صدها بهار لبریزی

چرا به ما که رسیدی همیشه پاییزی ؟

 

ببین ! سراغ مرا هیچ کس نمی‌گیرد

مگر که نیمه شبی ، غصه ای ، غمی ، چیزی

 

تو هم که می‌رسی و با نگاه پُر شورت

نمک به تازه ‌ترین زخم‌ هام می ‌ریزی

 

خلاصه حسرت این ماند بر دلم که شما

بیایی و بروی ، فتنه برنیانگیزی

 

بخند ! باز شبیه همیشه با طعنه

بگو که : آه ! عجب قصه‌ی غم‌انگیزی

 

بگو که قصد نداری که اذیتم بکنی

بگو که دست خودت نیست تا بپرهیزی

 

ولی .. . ببین خودمانیم مثل هر دفعه

چرا به قهر ، تو از جات برنمی‌خیزی ؟

 

نشسته‌ای که چه ؟ یعنی دلت شکست ؟ هم‌این ؟

ببینمت ... ولی انگار که اشک می‌ریزی

 

عزیز گریه نکن ، من که اولش گفتم

تو از نجابت صدها بهار لبریزی

 

مهرداد نصرتی

/ 0 نظر / 11 بازدید